تبليغاتX
نجوای قلم


نجوای قلم

جانا سخن از زبان ما می گویی

باز دوم خرداد رسید. بزرگ‌ترین خاطره اجتماعی زندگی من که هرگز حادثه‌ای به این شیرینی نصیبم نشد. وقتی به آن شب فکر می‌کنم تازه به عین در می‌یابم آنچه می‌خواستیم از لذت آزادی، انقلاب نبود بلکه خواستی بود که از دلش امنیت بجوشد و در عین حال احترام به انسان محفوظ باشد. این که امروز برخی از محافظه‌کاران که به خون ما تشنه بودند به این نتیجه در عمل رسیدند که بد کردند، این که در نگاه دشمنان آن جریان شرمگینی دیده می‌شود، گرچه برای زندانیان آزادی نمی‌شود و برای کشتگان هیچ، اما برای نسل‌های آینده یک خاطره خوش می‌ماند. نسل‌هائی شرمسار این بودند که چرا با احمد شاه دموکرات چنان کردند، یا چرا هنگام سقوط رضا شاه که آن همه آبادانی کرد و امنیت آورد چنان پایکوبی کردند، یا چرا آخرین پادشاه را که حتما بدترین دیکتاتورهای عالم نبود و در ضمن خودرائی صلاح ایران را می‌خواست چنان بدرقه کردند و چنان نفرین کردند که با هیچ دیکتاتور خونخواری نشده است. ما از میان نسل سالخورده حاضر شرمسار نیستم چرا که قدر رای اکثریت مردم ایران را دانسته‌ایم. من یکی حتی در سلول انفرادی هم عشق و علاقه‌ام به اصلاحات و دوم خرداد را از دست ندادم. باری اگر سبز هستید و اگر سپید، اگر هم رنگ پرچم را برای خود برگزیده‌اید دوم خردادتان مبارک

Mas'oud Behnoud

نگاشته شده در سه شنبه 2 خرداد1391 از خيال رها| |

شرح حال مهاجرت نخبگان فنی-مهندسی ب خارج از کشور؛ فوق‌العاده‌س !

ببینیم ... !

http://mirasealberta.ir

نگاشته شده در دوشنبه 1 خرداد1391 از خيال رها| |

می‌خوام اینجا، جایی که تو حتی از وجودش خبر نداری، خوشالی‌ه خودمو بابت نزدیکی‌ه مراسم ازدواج‌ت ابراز کنم، هرچن اگه ایران بودی یا ما آمریکا بودیم، این خوشالی‌ بیشتر ب ما می‌چسبید اما خب علی ای الحال آرزو دارم تو و شوهرت خوش‌بخت‌ترین باشین

نگاشته شده در جمعه 29 اردیبهشت1391 از خيال رها| |

"ده‌نمکی از معدود فیلم‌سازانی است که دوست دارد مخاطبش را به‌جای پرداختن به متن اثرش، دائم به حواشی آن ارجاع دهد و به اصطلاح حاشیه را داغ کند؛ که البته این خصلت را باید به سابقه مطبوعاتی‌اش نسبت داد که هنوز رهایش نکرده است.

سال‌ها پیش از زبان ده‌نمکی در دوران حیات مطبوعاتی‌اش، شنیدم که شبی خواب می‌بیند قیامت شده ولی او به جای هرگونه دلهره و تشویش، اولین چیزی که به ذهنش خطور می‌کند، تیتر اول فردای نشریه‌اش است: – قیامت شد-

ده‌نمکی تغییر چندانی نکرده، تنها فرقش جابه‌جایی رسانه‌ٔ اوست. شاید اگر دوباره خواب قیامت ببیند،ایدهٔ یک فیلم سینمایی در ذهنش شکل بگیرد، البته با این تفاوت که این بار می‌تواند روی اسپانسر جدیدش حساب ویژه‌ای باز کند.

"


رضا رحیمی‌فرد

نگاشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391 از خيال رها| |

ایرانیا ماه‌ها برای همدیگه میل فرستادن که وا اسفا "خلیج فارس" از دست رفت و اگه رای ندین گوگل فلان می‌کنه، بهمان می‌کنه؛ و اصن هم متوجه این موضو نبودن که این ی ترفند از طرف‌ه سایتای "کلیکی"ه و اگه شرکت گوگل قصد نظرسنجی داشت حتمن از طریق فضاهای رسمی‌ه خودش اونو اعلام می‌کرد، و در نهایت همه دیدیم که گوگل با ی بیانه‌ی خیلی ساده و بدون حتی عذرخاهی رسمن اعلام کرد که نام خلیج فارس رو از نقشه‌های خودش حذف می‌کنه؛

و حالا من ب شما این اطمینان خاطرُ میدم ؛

که اگه میل ندین ب هم و نگین که آره، ابوموسی از دست رفت یا خبرای کاملن کذب از طرف اپراتور ایرانسل رو اینجور تو بوق نکنین، نه ابوموسی از نقشه ایران، طبق ی بیانه‌ی ساده ارتش جدا خاهد شد و نه شما مجبور میشین حرص بخورین از کارای عبث‌تون

بهرحال ؛

با خیال راحت دیگه اینجور پیامای الکترونیک رو پاک کنین !


رونوشت : گزارش نجف زاده از ابوموسی

نگاشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1391 از خيال رها| |

چرا آدما ب هم بی‌احترامی می‌کنن ؟

یا نامحترم‌ن، یا قصد ُ غرضی دارن و یا ...

نگاشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1391 از خيال رها| |

مجموعه‌ای تشکیل دادم از آدم‌های توانا، بسترهای قانونی، راه‌گاه‌های مالی، روند حقوقی و سازمان‌مند، پروژه‌های دانشجویی‌ه هدفمند اما خب حالا که خوب نیگا می‌کنم می‌بینم رسالت من ادامه‌ی این مسیر و همراهی‌ش نیس!


نگاشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1391 از خيال رها| |

همه‌ی سامون‌ه زندگی‌ه سه نفرمون از توئه مامان

روزت مبارک :)

نگاشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1391 از خيال رها| |

اصولن هیچ علاقه‌ای ندارم راجب تو و پیرامون تو و شرح حال تو چیزی بنویسم

چون ب هیچ وجه حاضر نیستم تو رو با کسی قسمت کنم ،

تو باید "عدد اولی" بمونی که یا بر خودت تقسیم پذیری یا بر ی "یکی" !

نگاشته شده در پنجشنبه 21 اردیبهشت1391 از خيال رها| |

Financial engineering is the application of mathematical methods to the solution of problems in finance. It is also known as financial mathematics, mathematical finance, and computational finance.  Financial engineering draws on tools from applied mathematics, computer science, statistics, and economic theory. Investment banks, commercial banks, hedge funds, insurance companies, corporate treasuries, and regulatory agencies employ financial engineers.These businesses apply the methods of financial engineering to such problems as new product development, derivative securities valuation, portfolio structuring, risk management, and scenario simulation

Oops ! You cannot possibly imagine the beauty of it


نگاشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت1391 از خيال رها| |

او هرگز نمی‌خواهد چیزی را در تو ناکامل ببیند؛ تو را در همه حال کامل می‌بیند. حتی دروغ‌هایت را تو روی‌ت نمی‌زند، هیچ‌وقت. تو در نگاه او از تمام جهات زیبا، دلپسند و کامل هستی. در تو هیچ نقص و نقصانی نمی‌بیند. چون هرچه را که کم داشتی، با مخیله‌اش می‌ساخت به نیکوترین صورت !
نگاشته شده در شنبه 16 اردیبهشت1391 از خيال رها| |

ای دلارا ! سرو بالا
جای عقل، عشقت یک جا گرفته

نگاشته شده در پنجشنبه 14 اردیبهشت1391 از خيال رها| |

بیا بی‌تعصب همه عقایدمونو بریزیم وسط ؛

.

نگاشته شده در یکشنبه 10 اردیبهشت1391 از خيال رها| |

پی پدر خود بودن، پی پدر خود گشتن. جستجو کردن، و سرانجام در پی او رفتن و ب سرنوشت نهایی او تن سپردن، احساس تازه‌ای در من نیست. من همیشه شیفته‌ی پدرم بوده و هستم؛ در بود یا نبود او.

نگاشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت1391 از خيال رها| |

تو از باطن لرزان و لغزان آدمی چه می‌دانی؟ مگر خود ِ تو همین بودی که اکنون هستی؟ نه؛ و نه بسیار در ذهنت می‌گذرد که "حس‌هایم را گم کرده‌ام؟!" چرا؛ چنین است و خود نمی‌دانی آیا ورای حس‌هایت، خودت را گم نکرده‌ای؟

شبهه‌ای قوی‌ست.


حافظ مکن ملامت رندان که در ازل

ما را خــدا ز زُهد ریــا بی‌نیـاز کــرد

نگاشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت1391 از خيال رها| |

روحانی‌ه مبلّغ خابگا، سی رو ب زحمت رد کرده احتمالن؛تافل داره ُ گاهن ب انگلیسی احوالپرسی میکنه، و شاید جزء معدود روحانیونی باشه که بدونه ScienceDirect اصن چی هس،اخر هفته‌ها میاد خابگا و تو طبقه‌ی ما ی اتاق داره،گاهن میریم تو اتاق‌ش و بی‌پروا از همه‌چی و همه‌کس صحبت می‌کنیم و نمی‌ترسیم که شاید فردا کمیته انضباطی دعوت‌نامه برامون بفرسته، از همسرش با عنوان "حاج‌خانوم" یاد میکنه،پونزده دقیقه پایانی‌ه فوتبالا رو با ما پای تلویزیون تماشا میکنه، هیجان داره در عین حال که بسیار موقره، سایتای معاند سیاسی رو زیاد پیگیری میکنه، ی بار که لب‌تاپشُ ب من داد تا چیزی رو تو نت پیدا کنم فهمیدم، سراسیمه ی بار داشت حافظ رو ورق میزد که رفتم پیشش، گفتم چی شده حاج آقا؟ گفت که وختشه که عرض ارادتی ب حاج خانوم بکنیم دارم دنبال ی مصرع خوب میگردم و بعد اینو واسه متن پیامک انتخاب کرد : دل ز تنهایی ب جان آمد خدا را همدمی، چن‌روز پیش هم راجب پریشون احوالی‌ه ما پرسید که هم موضو شرکت ُ داستان سامری رو براش گفتم و هم ازینکه واسه پروژه‌م "مقاله پایه" پیدا نمی‌کنم و نشستیم ُ باهم کلی صحبت کردیم، بهم قوت قلب داد، گفت این جریان شرکت رو تو ساختی و این ایده مالی، علمی، جمعی از تو بوده و تو پدر معنوی این جمع هستی، پس حق نداری ب خاطر دلگیری کنار بکشی و در ضمن درس تربیتی ب افراده مغرض این موضو بده که نمیشه با وعده‌مالی، پورسانت، شب‌نامه، بدگویی کاری رو پیش بُرد و همین صحبتای چن ساعته باعث شد تا خدای موسی، خدای زر اندود سامری رو تیکه تیکه کنه، و امروز هم حاج‌آقا ی فلش بهم داد سر نماز و گفت واست از dl.acm.org مقاله‌های خوبی گرفتم و تا اونجایی که چکیده‌هاشو خوندم میتونن بهت کمک کنن، گاهن میاد تو اتاق ما و میگه " بهرحال انسان هوای نفسانی داره و ما از کنار اتاق شما که رد میشیم نمیتونیم خودمونو از وسوسه قطاب، باقلوا، نون برنجی، حاجی بادوم، انار ُ اینا بگذریم ، یاالله هرچی دارین رو کنین"، بعد وختی با ذوق ُ شوق میاریم واسش، نصفه‌ی ی قطاب رو میخوره و کلی خوشش میاد و میره، بهرحال ادم دوست داشتنی‌ه این مرد اتاق 225 !

نگاشته شده در شنبه 2 اردیبهشت1391 از خيال رها| |

خسته‌ام، این دست‌ها خسته‌اند و چرا اینقدر خسته‌اند ؟ مغزم، مغزم درد می‌کند از حرف زدن، چقدر حرف زده‌ام، چقدر در ذهنم حرف زده‌ام، خروار خروار حرف با لحن و حالت‌های متفاوت، مغایر، متضاد، و ...

گفته‌ام و شنیده‌ام، خاموش شده و باز برافروخته‌ام، پرخاش کرده و باز خوددار شده‌ام، خشم گرفته‌ام و لحظاتی بعد احساس کرده‌ام چشمانم داغ شده‌اند و دارند گر می‌گیرند، مثل وقتی که انسان بخواهد اشک بریزد و نتواند، اشک هرگز !

مدت‌های زیادی‌ست که نتوانسته‌ام بگریم - این را بارها ب او گفته بودم - فقط چشم‌هایم داغ می‌شوند، انگار گر می‌گیرند و لحظاتی بعد فقط احساس می‌کنم مرطوب شده‌اند؛ اندکی مرطوب. نمی‌دانم، اما نمی‌دانم ذهن انسان چه ظرفیت عجیب و غریبی دارد که در کوتاه‌ترین لحظات تا بی‌نهایت تصویر و کلمه و یاد را در خود وابیند، وهرگاه این لحظات به نسبت سکوت آدمی پیوسته و بی‌گسست باشند، دیگر به واقع حد و اندازه‌ای برایشان متصور نیست. پس من چه میزان حرف زده‌ام و حرف می‌زنم و حرف می‌زنم بی‌آنکه دیگری - یا حتی خودم - صدای نفس‌هایم را بشنود و بشنوم ؟


سلوک - محمود دولت‌آبادی

صـفحه 15 - نـشر چـشمـه

نگاشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1391 از خيال رها| |

حکایت َم ،

حکایت‌ه موسی‌ست وختی که با ده روز تاخیر برمی‌گرده

       و بُهت زده

همه چیز ُ نقش بر آب می‌بینه

؛

أَنَّ اللّهَ مَوْلاَکُمْ نِعْمَ الْمَوْلَى وَنِعْمَ النَّصِيرُ


نگاشته شده در سه شنبه 29 فروردین1391 از خيال رها| |

صدای جیغ گرگ‌ها کلافه‌اش می‌کرد و او لعنتشان کرده بود و حتم داشت که بی‌حیا‌ها حتماً سر "ته مانده یک کنسرو ماهی" دعوایشان شده.

نگاشته شده در یکشنبه 20 فروردین1391 از خيال رها| |

رسید مــژده که ایام غم نخواهــد ماند

چُنان نماندُ چنین نیز هم نخواهــد ماند

.

.

.

که نقش جورُ نشانِ ستم نخواهد ماند

نگاشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1391 از خيال رها| |

ب "نفس"ت "سوگند" که شایسته‌ی این‌همه نبودم ...
نگاشته شده در یکشنبه 13 فروردین1391 از خيال رها| |

از همه‌ی شکست‌ها و لغزش‌هایم ممنونم.

نگاشته شده در جمعه 11 فروردین1391 از خيال رها| |

رستم در این هیاهو ، سهراب ندارد ... !

نگاشته شده در یکشنبه 6 فروردین1391 از خيال رها| |

می‌دونم زیاد تو اتاق‌م موندنی نیستم و چن روز دیگه باید برم تهرون و خیلی شاهکار کنم برا رفع دلتنگی‌ه ماما اردی‌بهشت ب زحمت بیام یزد ، این میشه که همه‌ی کتابامو ریختم بیرون و دیگه هم اصن تمایل ندارم بچینمشون




ادامه مطلب
نگاشته شده در جمعه 4 فروردین1391 از خيال رها| |

In Time در یک‌ساعت و چهل و دو دقیقه این دنیا را خلق می‌کند، بحران‌هایش را نشان می‌دهد، عاشقانه‌های مردمانی را به تصویر می‌کشد که تنها ۲۴ ساعت ذخیره برای زنده‌بودنشان دارند، به زندگی سرمایه‌دارانی سرک می‌کشد که یاد گرفته‌اند چطور زمان‌ها را مصادره کنند و به تو می‌فهماند حتی در چنین دنیای عجیبی نیز انسان می‌تواند عاشق شود، محبت کند، انسان باشد و باز هم می‌توان امیدوار بود که رابین‌هودی پیدا شود که به آدم‌های فقیر و بی‌زمان، نه طلا و غذا، که ثانیه‌هایی برای زندگی ببخشد. که به داروغهٔ‌ زمان در این سرزمین ثابت کند «با گرفتن عمر دیگران جاویدان نخواهد شد».

نگاشته شده در جمعه 4 فروردین1391 از خيال رها| |

تحصیلات‌ه متوسطه‌ی خودشو 57 تموم کرده. تحصیلاتی که ب علت بارها جابجایی‌ه کتابای ممنوعه تو دبیرستان مخاطره امیز و البته پر دردسر هم بوده. از تعهدایی که تو پرونده تحصیلی‌ش هس میشه ی همچین ماجراهایی رو حدس زد.

چون باباش پول‌ه زیادی نداشته که ب پسر ولخرج‌ش بده تا بره ُ اعلامیه چاپ کنه یا نوار پر کنه یا کوکتل موتولوف درست کنه مجبور میشه که برای تامین هزینه‌هاش بیاد تهرون و تو تپه‌های عباس‌آباد اونجاهایی که حالا قسمتی‌ش پارک آب ُ آتش شده مقّنی‌گری کنه. خورد ُ خوراک کم، برای پسرک ولخرج که تازه سیبیل‌هایش دراومده بوده. با یکی از جوونای بی‌سواد که اونم از شهرستان برای کار اومده بوده و همکار بودن، همدم بوده. شبا با وجد براش از انقلاب میگفته. ازینکه باید ازین لجنزار بیایم بیرون. ازینکه خواست ما ادامه‌ی خواست‌ه کربلاس. شبا براش شریعتی رو "ساده‌خوانی" میکرده. از لزوم غرب‌زدگی‌ه آل‌احمد بهش میگفته. چن هفته بعد، همین دوست بی‌سواد شهرستانی‌ش که برای تامین خرج ازدواج‌ش با نامزدش اومده بود تهرون برای کار، ینی دقیقا 17 شهریور، تو میدون ژاله، تو تظاهرات ب علت اصابت تیر ژ-3 ب سرش تو دستای رفیق‌ش دم ب دم جون میده. روزی که جوونک و بقیه انقلابیون امکان هرگونه مصالحه رو با رژیم عملن منتفی دونستن.

کار کرد، کار کرد، بغض داشت، دلش ب حال اون دخترکی که چشماش منتظره اتوبوسای خطی جاده‌ی سنتوی دهاتشون بود می‌سوخت، اعلامیه چاپ میکرد، نوار پر میکرد، تا روز موعود رسید، ینی خواست جمیع مردم محقق شد، برگشت شهرشون، با کلی خاطره برگشت، دستاش از کار کمی پینه بسته بودن، اما راضی بود، کتابایی که با پول سهم‌ش از لباس شب عید یا نونُ ماست تو مدرسه خریده بود حالا دیگه از تو گنجه‌ها دراوورده بود و تو طاقچه‌ها چینده بود. کتابایی که تعدادشون امروز بعد این‌همه سال‌ه گذشته و اون مقداری‌شون که گم شدن یا امانت داده شدن ب 250 می‌رسه حدون.

برگشته بود ده خودشون و ب فکره اینده‌ش بود. اما چون حوصله درس خوندن نداشت، رفته بود جهاد واسه کار. که جنگ شد. ب بهونه سربازی خودشو معرفی کرد و رفت. امیدیه. از سال‌های جنگ‌ش هیشوخ چیزه خاصی بروز نمیده. از دوستاش که چطور شهید شدن هم. شاید ناخواسته از اتفاقات جالبی بگه که هیچ حادثه‌ی حماسی‌ای نیستن. اینکه وختی محاصره شدن ب مدت 18 روز، سوسک میخوردن تا زنده بمونن. یا اینکه از تانکر ابی میخوردن که درجه اب‌ش نزدیک ب 60 بوده. ی بار فقط که تلویزیون شهر امیدیه رو نشون میداد شرو کرد ی چیزایی رو گفتن. مثه اینایی که الزایمر دارن و یهو ی تلنگری بهشون میزنی و شرو میکنن پراکنده حرف زدن. ازینکه 120 کیلومتر فاصله بین امیدیه و اهواز رو دوویده تا خبر بده تانکای دشمن نزدیکن.  بگه ازینکه چون گلوله ضد هوایی نداشتن هر هواپیمای جنگی دشمن که رد میشده ی تیر بیشتر نمیزدن تا دشمن فک نکنه که ضد هوایی ندارن. از عقربا و مارای خوزستان هم میگه. از گاومیش هم. و 65 برمیگرده. برش میگردونن ب عبارتی. و نکته‌ی جالب اینکه تعداد کسائی که میدونن این فرد جنگ رفته فقط محدود میشه ب دوستان‌ه اون دوران‌ش. میره سراغ ادامه تحصیلاتش و کار. با دیپلم استخدام میشه. عاشق‌ میشه. ازدواج میکنه. مدرک میگیره. بچه‌دار میشه. زندگی‌شو میکنه. و هنوزم که هنوزه ب کارای کرده‌ش ایمان داره. هنوزم ب گفته‌ی خودش ما ی مشت "سرباز صفر"یم که داریم برای ایمان‌مون و ملی‌تمون می‌جنگیم.

و هیچ هم عین خیالش نیس که پسره بیست سال‌ش عاشق‌ه پدرش‌ه که حالا دیگه 50 سال ُ رد کرده.


نگاشته شده در پنجشنبه 3 فروردین1391 از خيال رها| |

"خیلی چیز سرشان می‌شود، اما ربطی ب ما ندارند. مسائل‌شان با مسائل ما فرق دارد. از زندگی ما چیزی نمی‌دانند. علاقه‌ای هم ندارند که بدانند. صدها کتاب می‌خوانند تا معلوماتشان زیاد بشود اما حوصله نمی‌کنند از تو بپرسند چه مرگت است. برایشان جالب نیستیم."

نگاشته شده در چهارشنبه 2 فروردین1391 از خيال رها| |

بیا فک کنیم ماما بزرگ این سال‌ه نوئی هست که باز تذکر بده نزدیک‌ه تلویزیون نشین که چشات ضعیف نشه و ما احمقانه تو دلمون فک کنیم که این پیرزن دوس داشتنی چی از تکنولوژی میدونه ؟ چی میدونه از "ال‌ای‌دی" ؟

نگاشته شده در دوشنبه 29 اسفند1390 از خيال رها| |

"آماده‌اند هرلحظه برایت حرف بزنند. دائم از خودشان می‌گویند. از همه چیز زندگی‌شان. ادبیات‌شان و شعرشان پر است از افکار و احساسات و تاثراتشان. برای همین ما آن‌ها را بهتر می‌فهمیم. می‌دانیم چه جوری عاشق می‌شوند. چه جوری غصه می‌خورند. چه مدلی دروغ می‌گویند. زبان در اختیارشان است ُ گزارش لحظه ب لحظه می‌دهند."

نگاشته شده در یکشنبه 28 اسفند1390 از خيال رها| |

"قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی.کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بزن . از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من کردم .اشکهایی را بریز که من ریختم . دردها و خوشیهای من را تجربه کن. سالهایی را بگذران که من گذراندم روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم. دوباره و دوباره برپاخیز و مجدداً در همان راه سخت قدم بزن. همانطور که من انجام دادم …بعد ، آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی."

نگاشته شده در شنبه 20 اسفند1390 از خيال رها| |


Design By : Night Skin