... کسانی که مایل به اداره ی این وبلاگ هستند ، تنها در پست قبل اعلام امادگی کنند .
تا تیرماه ٬ همه ی مسئولیت ها به عهده ی اینجانب خواهد بود .
محمدرضا باقری
دیروز در طلوع نگاه خورشید نذر کردم با تو ٬ صد سال بذر گل مهربانی را در مزرعه قلب خانه بپاشم و از دستهایت ٬ تلاش را فرا گیرم و ان را با کوثر زلال رضایت و امید ٬ ابیاری کنم و رنج گنج فداکاری را بعد از وجین ٬ درو کنم.نمی دانم راز شگفت چین صورتت را ٬ اما می دانم سکوتت ٬فریاد است و نگاهت هیاهو. می دانم قلبت کاشتنی است٬محبت تو چیدنی است و عبور از بهشت تو ناشدنی است.می دانم که می دانی ! پاهایم برهنه است . کفش هایم گم شده است و راهم بیراهه است و وقت هم تنگ و طرح حرکت٬ در غباری مبهم٬ در دور دستها ٬دستی تکان می دهد.سایه ی گنگ دیوار ارزو با وزش باد می لرزد.سفرت٬ اسمانی است . کاش می شد تا ستاره ها٬ بدرقه ات می کردم . یا قبل از عزیمت ٬ غبار غمهایت را می شستم . اما چه کنم ! که دست هایم را کاشته ام ٬ تا با ان زندگی برویانم و خویش را در پهنه دشت بودن دریابم . مرو ٬ بگذار تا تو را حس کنم ٬ بگذار با قلبت بخندم ! با پاهایت راه روم ! و از پنجره نگاه تو اینده را ورق بزنم ٬ با انگشتانم خطی بر گذشته و نشانی برای آینده کشم .
آخ پدر ! یک قطره از بی کران اقیانوس گفتن را در زیر ذره بین نگاه انصاف گذاشتم . آه ! دیدم در نقشه های تو در توی سرودن غرقم و از هنر شاعری هم بی بهره ام . در نتیجه بهترین شکل گفتن را در نگفتن می دانم !!!
نشانه ی اینترنتی نجوای قلم ۲ : www.Najvaghalam.blogfa.com
دشت سجاده ی من ٬ من وضو با تپش پنجره ها می گیرم
در نمازم جریان دارد ماه ٬ جریان دارد طیف
سنگ از پشت نمازم پیداست ٬ همه ذرات نمازم متبلور شده است
من نمازم را وقتی می خوانم که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته ی سرو
من نمازم را ٬ پی تکبیره الاحرام علف می خوانم ٬ پی قد قامت موج
کعبه ام بر لب آب ٬ کعبه ام زیر اقاقی هاست ٬ کعبه ام مثل نسیم ٬ میرود باغ به باغ
میرود شهر به شهر
حجرالاسود من ٬ روشنی باغچه است
اثر ماندگار و جاوید سهراب سپهری
معشوقه به قدر همت عشق ، عاشق باشد ! و هرکه عاشق شود ، و آنگاه عشق پنهان دارد ، و بر عشق بمیرد ، شهید باشد !
گریز معشوق از عاشق ، برای آن است که : وصال ٬ نه اندک کاری است !
گرفتاری عاشقان ، دیگر است و حد ایشان بیش از نظم و قافیه نیست زیرا حد آنان ، جان دادن است !
اما در حقیقت عشق : عشق را از عشقه گرفته اند ! و عشقه آن گیاهی است که در باغ بر صحنه حاضر شود و در بن درخت ؛ اول بیخ در زمین سخت کند ، پس سر بر آرد ، و خود را در جان درخت پیچد ، و می رود تا جمله ی درخت را فرا گیرد ، و چنانش در شکنجه کشد که نم در میان رگ درخت نماند ، تاراج می برد انچه که موجب پایداری ان بوده و هست تا انگاه که درخت خشک شود !
جمع آوری شده توسط محمدرضا باقری
ماههای دیگری در آسمان کهنه خواهم کاشت
نورهای تازه ای در چشمهای مات خواهم ریخت
مهرها را از قفس پرواز خواهم داد
چشم ها را باز خواهم کرد
خواب ها را در حقیقت ، روح خواهم داد
دیده ها را از پس ظلمت بسوی ماه خواهم خواند
نغمه ها را در زبان چشم خواهم کاشت
گوش ها را باز خواهم کرد و آفتاب دیگری در آسمان لحظه ها خواهم کاشت
. . .
اثر ماندگار و جاودان خسرو گلسرخی
و چه سخت است ، تنها متولد شدن ، مثل تنها زندگی کردن و مثل تنها مردن ...
بیاموزیم که اموختن هنر است .
وقتی جلوی افتاب قد استوار می کنم ٬ همچنان سیاهم
وقتی می ترسم هم سیاهم ٬ وقتی سردمه ٬ هم سیاهم
وقتی مریضم بازهم سیاهم ٬ و وقتی هم بمیرم باز سیاه خواهم ماند
و تو ای دوست سفید من ٬ وقتی به دنیا امدی صورتی بودی
وقتی بزرگتر شدی سفید شدی ٬ وقتی جلوی افتاب میری قرمز می شی
وقتی می ترسی زرد می شی ٬ وقتی هم مریضی رنگ پریده می شی
وقتی هم که بمیری خاکستری میشی . انگاه تو به من می گویی رنگین پوست ؟!
شاعر : جوانی از قاره سیاه
من در کلبه فقیرانه خویش چیزی دارم ٬ که تو در عرش کبریائی خود نداری
من چون توئی را دارم ٬ و تو چون خودت را نداری
( امام سجاد )
آنها نیز زنده بودند و زندگیشان را دوست داشتند
در آرزوی پرواز بر افق روشن قلبت بال میگشایم
گرداب چشمانت مرا چون پرکاهی به کام خویش میکشد
و در اعماق نافذش گم میشوم
گرمی درخشش نگاهت به قلب سردم
همان نگاه آشنا که دری دیگر بر روی بهشت آرزوهایم میگشاید
ولی در پس آن بیانتها غمی فزون میخوانم
غمی به سنگینی یک قطره اشک
قطره اشکی به وسعت دریا که دشت تشنهی قلبت را آبیاری میکند
پس قسم به گرمی نگاهت و سوگند به قطرهی اشکت
که ای همه خوبی، ترا میپرستم و از اعماق وجودم ترا فریاد میزنم.
به نقل از سایت مطرود
فردا را با عشق ٬ علم را با احساس ٬ ریاضی را با شعر ٬ دین را با عرفان٬ همه را با شوق اغاز می کنم و باز تکرار می کنم :
عدل ٬ ازادی ٬ قانون ٬ شادی ٬ همه در جمهوری اسلامی
شجاعت ٬ میانه ی بی باکی و بزدلی است . (ارسطو)
زندگی یک نبرد دائمی با ناملایمات زندگی است . (بتهوون)
بدترین غم ها ٬ شک و تردید است . (دوما)
معمولا شهد شیرین پیروزی از راه تلخ شکست ٬ می گذرد . (گوته)


