نجوای قلم
جانا سخن از زبان ما می گویی
باز دوم خرداد رسید. بزرگترین خاطره اجتماعی زندگی من که هرگز
حادثهای به این شیرینی نصیبم نشد. وقتی به آن شب فکر میکنم تازه به عین در مییابم
آنچه میخواستیم از لذت آزادی، انقلاب نبود بلکه خواستی بود که از دلش امنیت بجوشد
و در عین حال احترام به انسان محفوظ باشد. این که امروز برخی از محافظهکاران که به
خون ما تشنه بودند به این نتیجه در عمل رسیدند که بد کردند، این که در نگاه دشمنان
آن جریان شرمگینی دیده میشود، گرچه برای زندانیان آزادی نمیشود و برای کشتگان هیچ،
اما برای نسلهای آینده یک خاطره خوش میماند. نسلهائی شرمسار این بودند که چرا با
احمد شاه دموکرات چنان کردند، یا چرا هنگام سقوط رضا شاه که آن همه آبادانی کرد و امنیت
آورد چنان پایکوبی کردند، یا چرا آخرین پادشاه را که حتما بدترین دیکتاتورهای عالم
نبود و در ضمن خودرائی صلاح ایران را میخواست چنان بدرقه کردند و چنان نفرین کردند
که با هیچ دیکتاتور خونخواری نشده است. ما از میان نسل سالخورده حاضر شرمسار نیستم
چرا که قدر رای اکثریت مردم ایران را دانستهایم. من یکی حتی در سلول انفرادی هم عشق
و علاقهام به اصلاحات و دوم خرداد را از دست ندادم. باری اگر سبز هستید و اگر سپید،
اگر هم رنگ پرچم را برای خود برگزیدهاید دوم خردادتان مبارک Mas'oud
Behnoud ببینیم ... ! http://mirasealberta.ir سالها پیش از زبان دهنمکی در دوران حیات مطبوعاتیاش، شنیدم که شبی
خواب میبیند قیامت شده ولی او به جای هرگونه دلهره و تشویش، اولین چیزی که
به ذهنش خطور میکند، تیتر اول فردای نشریهاش است: – قیامت شد- دهنمکی تغییر چندانی نکرده، تنها فرقش جابهجایی رسانهٔ اوست. شاید
اگر دوباره خواب قیامت ببیند،ایدهٔ یک فیلم سینمایی در ذهنش شکل بگیرد،
البته با این تفاوت که این بار میتواند روی اسپانسر جدیدش حساب ویژهای
باز کند. " رضا رحیمیفرد و حالا من ب شما این اطمینان خاطرُ میدم ؛ که اگه میل ندین ب هم و نگین که آره، ابوموسی از دست رفت یا خبرای کاملن کذب از طرف اپراتور ایرانسل رو اینجور تو بوق نکنین، نه ابوموسی از نقشه ایران، طبق ی بیانهی ساده ارتش جدا خاهد شد و نه شما مجبور میشین حرص بخورین از کارای عبثتون بهرحال ؛ با خیال راحت دیگه اینجور پیامای الکترونیک رو پاک کنین ! رونوشت : گزارش نجف زاده از ابوموسی یا نامحترمن، یا قصد ُ غرضی دارن و یا ... روزت مبارک :) چون ب هیچ وجه حاضر نیستم تو رو با کسی قسمت کنم ، تو باید "عدد اولی" بمونی که یا بر خودت تقسیم پذیری یا بر ی "یکی" ! Financial engineering is the application of mathematical methods to the solution of problems in finance. It is also known as financial mathematics, mathematical finance, and computational finance. Financial engineering draws on tools from applied mathematics, computer science, statistics, and economic theory. Investment banks, commercial banks, hedge funds, insurance companies,
corporate treasuries, and regulatory agencies employ financial
engineers.These businesses apply the methods of financial engineering to such
problems as new product development, derivative securities valuation,
portfolio structuring, risk management, and scenario simulation Oops ! You cannot possibly imagine the beauty of it . شبههای قویست. حافظ مکن ملامت رندان که در ازل ما را خــدا ز زُهد ریــا بینیـاز کــرد گفتهام و شنیدهام، خاموش شده و باز برافروختهام، پرخاش کرده و باز خوددار شدهام، خشم گرفتهام و لحظاتی بعد احساس کردهام چشمانم داغ شدهاند و دارند گر میگیرند، مثل وقتی که انسان بخواهد اشک بریزد و نتواند، اشک هرگز ! مدتهای زیادیست که نتوانستهام بگریم - این را بارها ب او گفته بودم - فقط چشمهایم داغ میشوند، انگار گر میگیرند و لحظاتی بعد فقط احساس میکنم مرطوب شدهاند؛ اندکی مرطوب. نمیدانم، اما نمیدانم ذهن انسان چه ظرفیت عجیب و غریبی دارد که در کوتاهترین لحظات تا بینهایت تصویر و کلمه و یاد را در خود وابیند، وهرگاه این لحظات به نسبت سکوت آدمی پیوسته و بیگسست باشند، دیگر به واقع حد و اندازهای برایشان متصور نیست. پس من چه میزان حرف زدهام و حرف میزنم و حرف میزنم بیآنکه دیگری - یا حتی خودم - صدای نفسهایم را بشنود و بشنوم ؟ سلوک - محمود دولتآبادی صـفحه 15 - نـشر چـشمـه حکایته موسیست وختی که با ده روز تاخیر برمیگرده و بُهت زده همه چیز ُ نقش بر آب میبینه ؛ چُنان نماندُ چنین نیز هم نخواهــد ماند . . .
که نقش جورُ نشانِ ستم نخواهد ماند چون باباش پوله زیادی نداشته که ب پسر ولخرجش بده تا بره ُ اعلامیه چاپ کنه یا نوار پر کنه یا کوکتل موتولوف درست کنه مجبور میشه که برای تامین هزینههاش بیاد تهرون و تو تپههای عباسآباد اونجاهایی که حالا قسمتیش پارک آب ُ آتش شده مقّنیگری کنه. خورد ُ خوراک کم، برای پسرک ولخرج که تازه سیبیلهایش دراومده بوده. با یکی از جوونای بیسواد که اونم از شهرستان برای کار اومده بوده و همکار بودن، همدم بوده. شبا با وجد براش از انقلاب میگفته. ازینکه باید ازین لجنزار بیایم بیرون. ازینکه خواست ما ادامهی خواسته کربلاس. شبا براش شریعتی رو "سادهخوانی" میکرده. از لزوم غربزدگیه آلاحمد بهش میگفته. چن هفته بعد، همین دوست بیسواد شهرستانیش که برای تامین خرج ازدواجش با نامزدش اومده بود تهرون برای کار، ینی دقیقا 17 شهریور، تو میدون ژاله، تو تظاهرات ب علت اصابت تیر ژ-3 ب سرش تو دستای رفیقش دم ب دم جون میده. روزی که جوونک و بقیه انقلابیون امکان هرگونه مصالحه رو با رژیم عملن منتفی دونستن. کار کرد، کار کرد، بغض داشت، دلش ب حال اون دخترکی که چشماش منتظره اتوبوسای خطی جادهی سنتوی دهاتشون بود میسوخت، اعلامیه چاپ میکرد، نوار پر میکرد، تا روز موعود رسید، ینی خواست جمیع مردم محقق شد، برگشت شهرشون، با کلی خاطره برگشت، دستاش از کار کمی پینه بسته بودن، اما راضی بود، کتابایی که با پول سهمش از لباس شب عید یا نونُ ماست تو مدرسه خریده بود حالا دیگه از تو گنجهها دراوورده بود و تو طاقچهها چینده بود. کتابایی که تعدادشون امروز بعد اینهمه ساله گذشته و اون مقداریشون که گم شدن یا امانت داده شدن ب 250 میرسه حدون. برگشته بود ده خودشون و ب فکره ایندهش بود. اما چون حوصله درس خوندن نداشت، رفته بود جهاد واسه کار. که جنگ شد. ب بهونه سربازی خودشو معرفی کرد و رفت. امیدیه. از سالهای جنگش هیشوخ چیزه خاصی بروز نمیده. از دوستاش که چطور شهید شدن هم. شاید ناخواسته از اتفاقات جالبی بگه که هیچ حادثهی حماسیای نیستن. اینکه وختی محاصره شدن ب مدت 18 روز، سوسک میخوردن تا زنده بمونن. یا اینکه از تانکر ابی میخوردن که درجه ابش نزدیک ب 60 بوده. ی بار فقط که تلویزیون شهر امیدیه رو نشون میداد شرو کرد ی چیزایی رو گفتن. مثه اینایی که الزایمر دارن و یهو ی تلنگری بهشون میزنی و شرو میکنن پراکنده حرف زدن. ازینکه 120 کیلومتر فاصله بین امیدیه و اهواز رو دوویده تا خبر بده تانکای دشمن نزدیکن. بگه ازینکه چون گلوله ضد هوایی نداشتن هر هواپیمای جنگی دشمن که رد میشده ی تیر بیشتر نمیزدن تا دشمن فک نکنه که ضد هوایی ندارن. از عقربا و مارای خوزستان هم میگه. از گاومیش هم. و 65 برمیگرده. برش میگردونن ب عبارتی. و نکتهی جالب اینکه تعداد کسائی که میدونن این فرد جنگ رفته فقط محدود میشه ب دوستانه اون دورانش. میره سراغ ادامه تحصیلاتش و کار. با دیپلم استخدام میشه. عاشق میشه. ازدواج میکنه. مدرک میگیره. بچهدار میشه. زندگیشو میکنه. و هنوزم که هنوزه ب کارای کردهش ایمان داره. هنوزم ب گفتهی خودش ما ی مشت "سرباز صفر"یم که داریم برای ایمانمون و ملیتمون میجنگیم. و هیچ هم عین خیالش نیس که پسره بیست سالش عاشقه پدرشه که حالا دیگه 50 سال ُ رد کرده.
جای عقل، عشقت یک جا گرفته
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |


