تبليغاتX
نجوای قلم

نجوای قلم

.

اطلاعات ما از كجا به دست مي آيند ؟

متاسفانه در جامعه ي ما ، اطلاعات و وقايع را آن جور كه خودمان مي خواهيم و از آنجا كه خودمان ميخواهيم ، برداشت مي كنيم !

و واقعيت كجاست ؟

اطراف ما ؛ هر كجا كه ما بخواهيم ان را ببينيم !

و ديگران با واقعيت هاي نسبي ِ خود و همان اطلاعات در كجا قرار دارند ؟

در نقطه ي مقابل ما به انضمام فحش ، متهم كردن به نداشتن همه ي اعتقاداتي كه ما داريم !

 

و چرا يك چنين سلسه ي جالبي در برابر ما شكل مي گيرد ؟

ترس از واقعيت هاي متقابل ! هردو جبهه از هم ترس داريم ! يعني از روبرویی با واقعيت هاي یکدیگر !

و ما كجا خواهيم رسيد ؟

هيچ كجا ! چون هنوز ياد نگرفتيم چگونه مي شود با منطق ، با ادب ، واقعيت هاي ديگري را فهميد

هنوز ياد نگرفتيم شايد طرف مقابل ما هم ؛ بُعدي ديگر از اين ماجرا را جُسته !


¤ راستش تا انجا كه ما مي دانيم ، ان دو بزرگوار تحريم نكردند ، اتفاقا از طرفداران خود دعوت كردند به حضور در مراسم !

ما چشم هايمان را جاي ديگر جا گذاشته ايم !

 

¤ راستش حضرت ابراهيم هم در ماجراي ان ۴ پرنده ي معروف ، به اخرت شك كرد !

و خدا به او نگفت : تو كافري !

يا او را به سُخره نگرفت !

يا شايد ما تاريخ الهي پيامبران را بد فهميده ايم !

 

¤ واقعيت هميشه ان چيزي نيست كه ما مي انگاريم ، پس كمي با احتياط تر ان را بر زبان اوريم !

 

+ نوشته شده در یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 18:1. |


امتحانات که تموم میشد دوچرخه ها بود که از انباری ها میومدن بیرون تا تمام تابستون کوچه خیابونای محله رو گز کنن ، با دعوا یا بی دعوا فرق نمی کرد،  باید یه طوری روزا می گذشت ، غافل از دلهره های مامان و بابا که نکنه دوباره بخوره زمین و این دفعه به جای آرنج سرش بخوره زمین ... غافل از آینده ... غافل از غم و غصه های بزرگترا .... غافل از هر گونه مسئولیتی ... شبا موقع بازی "هفت سنگ" که میشد انگار همه دنیا رو بهمون می دادن ، وقت خواب بزرگترا بود که به زور می کشوندمون تو خونه،  با سر و وضع خاکی و شاید خراش های روی زانو ...  و خوشحالی برد از پسرا یا عصبانیت از جر زنیشون و نقشه کشیدن برای تلافی !!!... و بعد صدای جیرجیرک بود که زیر نور ماه برامون لالایی می خوند ، غافل از شب بیداری هایی که بزرگترا گاهی داشتن ... و صبح اون خورشید لعنتی بود که همیشه زود طلوع می کرد و حسرت یه دقیقه خواب بیشتر رو به دلمون میذاشت ، غافل از زندگی ای که از صبح کله سحر تو خونه جریان داشت ، غافل از مشکلات...

جمعه ها که میشد فوتبالیست ها ... کوچک تر که بودیم نیک و نیکو و بعدش یه 5 تومنی برای خرید بستنی چوبی ، از همون ها که الان اصلا طرفدار ندارن ! اما چقـــــــــــــدر می چسبید .... شیطنت های یواشکی ...وااااااای.... چه آدم هایی که اومدند ....و رفتند ... چه زود فراموش می کنیم .... چه زود فراموش میشیم ...

آره، بزرگ شدیم ... با سنگ هایی که گذاشتیم روی هم "هفت سنگ" که هیچی میشه "هزار سنگ" بازی کرد... اما بزرگترین آرزومون اینه که کسی باهامون "هزار سنگ" بازی نکنه !!! ... که یهو همه چی خراب نشه ... که خورد نشیم....

بزرگ شدیم...خیلی زود بزرگ شدیم....

 

رها

+ نوشته شده در جمعه 29 خرداد1388ساعت 20:48.


سعی کن با همه چیز کنار بیایی !

فرار نکن

زمین به شکل احمقانه ای گـِـرد است !



از : رسول یونان


HOME
E-Mail
Night Skin


Archives

خرداد 1388


نایت گالری
قالب های نایت اسکین
آمار وبلاگ
کاربران آنلاین:
بازديدها :