تبليغاتX
نجوای قلم


نجوای قلم

۲۰۰ متر طول دارد

ماشين هاي زيادي از ان ؛ جز ماشين هاي هميسايه ها و گاهي رهگذري كه اشتباه وارد شده ...

ما ۳ همسايه دارم

با خودمان ۴ همسايه

جلوي خانه يمان (همان جاهايي كه بايد خانه هاي شمالي باشد) فضاي سبز است

ما فقط همسايه ي كناري را مي شناسيم ؛ ان دو تاي ِ ديگر را نه ... !!

زن و شوهر دكتر هستند ...

اخرين خانه ي ساخته شده در اين كوچه ؛ مال ِ انهاست...

و يك تفاوت فاحش ِ خانه اش ؛ داشتن استخر و سونا و جكوزي است كه ماها كه قديمي ساز تر

هستيم ؛ اين امكانات را نداريم ...

كوچه خلوت است ...

گاهي صبح ها كه بيرون مي ايستم تا تاكسي م بياد ؛ دختر دكتر رو ميبينم

سلامي مي كند و مي رود داخل ِ خانه تا تاكسي اش بيايد ... او يك خواهر دارد فقط !!

و همان دم ؛ دختر ِ همسايه اولي ؛ با مزدا ۳ سفيدش ؛ با سرعت رد مي شود و بوقي مي زند ...

هنوز گرد و غبار ناشي از سرعت زيادش ؛ بر زمين ننشسته كه تاكسي ِ من مي ايد ...

سر ِ كوچه كه ميخواهد بپيچد ؛ دختر دبستاني ِ همسايه اخري را مي بينم كه چادر عربي سر كرده

و لبخند مي زند ...

و من هم لبخند مي زنم بهش ...

سي دي ِ اصفهاني رو ميزارم رو پخش ...

هنوز لبخندم محو نشده كه به اين فكر مي افتم

چه بد كه تنها پسر ِ اين كوچه منم ...

نوشته شده در دوشنبه 19 بهمن1388 ساعت 20:8 توسط يك دم تا حيات|

 

حافظا می خور و رندی کن و خوش‌ باش ولی

دام تزویر مکن چون دگران قرآن را

نوشته شده در دوشنبه 19 بهمن1388 ساعت 15:33 توسط يك دم تا حيات|

چند روز ِ مدام به اين فكر مي كنم

كه سهراب چگونه ميخاسته ؛ زندگي را بنشاند ميان ۲ هجاي هستي ؟

احتمالا زندگي رو خلاصه كرده بوده تو يه چيزي

مثلا يه كلمه

و گمان نمي كنم اين كلمه "خدا" باشه

چون واقعا كليشه اي و شعار گونه ميشه كه بگيم زندگي يعني خدا

اين يه شعار ِ حادِّ ؛ كه واقعا نمود نداره تو واقعيت

احيانا سهراب به مرگ فكر مي كرده

خلاصه ي زندگي

ساده

و هيچ حجمي نداره

نه خاطره ؛ نه احساس

مرگ را بنشانيم ميان ۲ هجاي هستي

نوشته شده در دوشنبه 19 بهمن1388 ساعت 15:15 توسط يك دم تا حيات|

بعضي چيزها هستند كه علي رغم ِ اينكه انتخاب ِ تو نيستند

تو انها را دوست داري ... !!

به انها عشق مي ورزي ... !!

پدر و مادر ... زادگاه ... بينش ...

كاش انتخاب مسير زندگي هم چنين بود ... !!

اينجور مجبور نبودي ؛ هر روز و هرشب

به مسيري كه روزگار برات انتخاب كرده ؛ اعتراض داشته باشي ... !!

(سادگي ِ بعضي نوشته ؛ دليل بر سادگي ِ دنياي ِ نويسنده ش نيست

شايد به اين دليل ِ كه ادم گاهي نياز داره ساده باشه)

نوشته شده در جمعه 16 بهمن1388 ساعت 22:47 توسط يك دم تا حيات|

 

حافظ ِ خامْ طمع ! شرمي از اين قصّه بدار

عملت چيست ؟ كه مزدش دو جهان خواهي

 

" مَن ِ انْف‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ـــَـــــرَدَ من ِ النّاس ، انِسَ بِاللهِ سُبحان‍ـَــــــــــــــةُ " *

هركس از مردم تنهايي گزيند ، با خداوند سبحان انس مي يابد .

 

"ما خیلی از طبیعت ِ وحشی مان دوریم، و عصیانمان بد جوری بروز می کند."اينجا

 


* غرر و درر موضوعي

نوشته شده در جمعه 16 بهمن1388 ساعت 22:11 توسط يك دم تا حيات|

پرنده از قفس پريد

خودش را رها كرد ...

در زندان ِ دل ؛ خودش را سخت به جداره هاي قفس مي زد ...

زخمي بود ...

در ِ قفس را باز كردم

پريد ؛ سوي ِ خدا

و ايمان اورد ...

تا در اغوش گرم ِ خدا زخم هايش بهبود يابد ...

خدا هم او را پذيرفت

محو شد

و ديگر كسي از سرنوشت ِ او اگاه نشد ... !!

در اغوش ِ بي كران ِ خدايش گم شد ... !!

" الهي ! واجْعلْني ممَّنْ ناديْتهُ فاَجابَكَ و لا حَظْتَهُ فَصَعقَ لجَلالكَ ، فَناجَيْتَهُ سِرّا و عَمِلَ لَكَ جَهْرا "*

بار الها ! مرا از اناني قرار ده كه ندايشان كردي

و اجابتت نمودند و به انها نظر افكندي

و در برابر جلال و عظمت تو مدهوش گشتند

سپس در باطن با انها مناجات كردي

و اشكارا و در ظاهر براي تو عمل نمودند ... !!

 

حافظ ! نهال ِ قد ِّ تو در جويبار ِ دل

خون خورد و برنشاند ، تو خواهي كه بر كَني ؟

 


* اقبال الاعمال ؛ ص ۶۸۷  (گمان كنم)

نوشته شده در جمعه 9 بهمن1388 ساعت 12:53 توسط يك دم تا حيات|


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت