تبليغاتX
نجوای قلم
این وبلاگ به دلیل مشغله ی تحصیلی ، در تیرماه سال جاری ، به یک فرد امین واگذار خواهد شد .

... کسانی که مایل به اداره ی این وبلاگ هستند ، تنها در پست قبل اعلام امادگی کنند .

تا تیرماه ٬ همه ی مسئولیت ها به عهده ی اینجانب خواهد بود .

محمدرضا باقری

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 14:1 با قلم محمدرضا باقری


پدر ! با کدامین قلم و عَلَم می توان بر شعر زیستن تو ٬ شرح نوشت . نگاه قلم ٬ در چهره تابناک خورشید وقارت می سوزد .

دیروز در طلوع نگاه خورشید نذر کردم با تو ٬ صد سال بذر گل مهربانی را در مزرعه قلب خانه بپاشم و از دستهایت ٬ تلاش را فرا گیرم و ان را با کوثر زلال رضایت و امید ٬ ابیاری کنم و رنج گنج فداکاری را بعد از وجین ٬ درو کنم.نمی دانم راز شگفت چین صورتت را ٬ اما می دانم سکوتت ٬فریاد است و نگاهت هیاهو. می دانم قلبت کاشتنی است٬محبت تو چیدنی است و عبور از بهشت تو ناشدنی است.می دانم که می دانی ! پاهایم برهنه است . کفش هایم گم شده است و راهم بیراهه است و وقت هم تنگ و طرح حرکت٬ در غباری مبهم٬ در دور دستها ٬دستی تکان می دهد.سایه ی گنگ دیوار ارزو با وزش باد می لرزد.سفرت٬ اسمانی است . کاش می شد تا ستاره ها٬ بدرقه ات می کردم . یا قبل از عزیمت ٬ غبار غمهایت را می شستم . اما چه کنم ! که دست هایم را کاشته ام ٬ تا با ان زندگی برویانم و خویش را در پهنه دشت بودن دریابم . مرو ٬ بگذار تا تو را حس کنم ٬ بگذار با قلبت بخندم !  با پاهایت راه روم ! و از پنجره نگاه تو اینده را ورق بزنم ٬ با انگشتانم خطی بر گذشته و نشانی برای آینده کشم .  

 آخ پدر ! یک قطره از بی کران اقیانوس گفتن را در زیر ذره بین نگاه انصاف گذاشتم . آه ! دیدم در نقشه های تو در توی سرودن غرقم و از هنر شاعری هم بی بهره ام . در نتیجه بهترین شکل گفتن را در نگفتن می دانم !!! ‌

 

+ نوشته شده در سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 10:9 با قلم محمدرضا باقری |


وبلاگی که متون و شعرهای ادبی زیبا و البته ساده در ان گنجانده می شود :

نشانه ی اینترنتی نجوای قلم ۲ : www.Najvaghalam.blogfa.com

+ نوشته شده در یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 23:55 با قلم محمدرضا باقری


من مسلمانم ٬ قبله ام یک گل سرخ ٬ جانمازم چشمه ٬ مهرم نور

دشت سجاده ی من ٬ من وضو با تپش پنجره ها می گیرم

در نمازم جریان دارد ماه ٬ جریان دارد طیف

سنگ از پشت نمازم پیداست ٬ همه ذرات نمازم متبلور شده است

من نمازم را وقتی می خوانم که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته ی سرو

من نمازم را ٬ پی تکبیره الاحرام علف می خوانم ٬ پی قد قامت موج

کعبه ام بر لب آب ٬ کعبه ام زیر اقاقی هاست ٬  کعبه ام مثل نسیم ٬ میرود باغ به باغ

میرود شهر به شهر

حجرالاسود من ٬ روشنی باغچه است

 

اثر ماندگار و جاوید سهراب سپهری

+ نوشته شده در جمعه 2 شهریور1386ساعت 17:45 با قلم محمدرضا باقری |


دفترها در شرح عشق ، چون زلف معشوق و گلیم عاشقان ، سیه کردند !  اما هنوز این نعره به گوش می رسد که : مشکل عشق تو را تفسیر چیست ؟

معشوقه به قدر همت عشق ، عاشق باشد ! و هرکه عاشق شود ، و آنگاه عشق پنهان دارد ، و بر عشق بمیرد ، شهید باشد !

گریز معشوق از عاشق ، برای آن است که : وصال ٬ نه اندک کاری است !

گرفتاری عاشقان ، دیگر است و حد ایشان بیش از نظم و قافیه نیست زیرا حد آنان ، جان دادن است !

اما در حقیقت عشق : عشق را از عشقه گرفته اند ! و عشقه آن گیاهی است که در باغ بر صحنه حاضر شود و در بن درخت ؛ اول بیخ در زمین سخت کند ، پس سر بر آرد ، و خود را در جان درخت پیچد ، و می رود تا جمله ی درخت را فرا گیرد ، و چنانش در شکنجه کشد که نم در میان رگ درخت نماند ، تاراج می برد انچه که موجب پایداری ان بوده و هست تا انگاه که درخت خشک شود !

 

جمع آوری شده توسط  محمدرضا باقری

+ نوشته شده در شنبه 27 مرداد1386ساعت 15:51 با قلم محمدرضا باقری |


تا آفتابی دیگر ، رهروان خسته را احساس خواهم کرد

ماههای دیگری در آسمان کهنه خواهم کاشت

نورهای تازه ای در چشمهای مات خواهم ریخت

مهرها را از قفس پرواز خواهم داد

چشم ها را باز خواهم کرد

خواب ها را در حقیقت ، روح خواهم داد

دیده ها را از پس ظلمت بسوی ماه خواهم خواند

نغمه ها را در زبان چشم خواهم کاشت

گوش ها را باز خواهم کرد و آفتاب دیگری در آسمان لحظه ها خواهم کاشت

. . .

                                                                          اثر ماندگار و جاودان خسرو گلسرخی 

+ نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 21:30 با قلم محمدرضا باقری |


وقتی که دیگر نبود ، من به بودنش نیازمند شدم . وقتی که دیگر رفت ، من به انتظار امدنش نشستم . وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ، من او را دوست داشتم . وقتی او تمام کرد ، من شروع کردم . وقتی او تمام شد ، من اغاز شدم .

و چه سخت است ، تنها متولد شدن  ،  مثل تنها زندگی کردن و مثل تنها مردن  ... 

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 آبان1385ساعت 11:40 با قلم محمدرضا باقری


عالمان دلشوره داشتند از ملاقات با پروردگار . روز و شب ٬ شب و روز ٬ علم می اندوختند . زاهدان دلشوره داشتند از ملاقات با پروردگار . روز و شب ٬  شب و روز ٬ زهد می اندوختند و عابدان دلشوره داشتند و  پس عبادت را می اندوختند . جوانمرد اما دلشوره نداشت ، ذوق داشت و شوق داشت. پاکی جمع می کرد برای روز ملاقات. و می گفت : شما علم و زهد و عبادت جمع می کنید. من اما پاکی و بی باکی. زیرا که آن عزیز ، پاک است و بی باک.

بیاموزیم که اموختن هنر است .

+ نوشته شده در شنبه 31 تیر1385ساعت 15:47 با قلم محمدرضا باقری


وقتی بچه بودم ٬ دلم می خواست دنیا را عوض کنم . بزرگتر که شدم ٬ گفتم دنیا خیلی بزرگ است ٬ کشورم را تغییر می دهم . در نوجوانی گفتم ٬ کشور خیلی بزرگ است ٬ بهتر است شهرم را دگرگون سازم . جوان که شدم گفتم ٬شهر خیلی بزرگ است ٬محله ام را تغییر می دهم.به میان سالی که رسیدم گفتم از خانواده ام شروع می کنم . اما در این لحظات پایان عمر می بینم که باید از خودم شروع می کردم . اگر تغییر را از خودم شروع کرده بودم ٬ خانواده ام ٬ محله ام ٬ شهرم ٬ کشورم و دنیا رابه قدر توانم تغییر می دادم . 

+ نوشته شده در شنبه 10 تیر1385ساعت 20:0 با قلم محمدرضا باقری


وقتی به دنیا امدم ٬ سیاه بودم  ٬  وقتی بزرگتر شدم باز هم سیاه بودم

وقتی جلوی افتاب قد استوار می کنم ٬ همچنان سیاهم

وقتی می ترسم هم سیاهم ٬ وقتی سردمه ٬ هم سیاهم

وقتی مریضم بازهم سیاهم ٬ و وقتی هم بمیرم باز سیاه خواهم ماند

و تو ای دوست سفید من ٬ وقتی به دنیا امدی صورتی بودی

وقتی بزرگتر شدی سفید شدی ٬ وقتی جلوی افتاب میری قرمز می شی

وقتی می ترسی زرد می شی ٬ وقتی هم مریضی رنگ پریده می شی 

وقتی هم که بمیری خاکستری میشی . انگاه تو به من می گویی رنگین پوست ؟! 

                                                                             شاعر : جوانی از قاره سیاه

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 تیر1385ساعت 15:30 با قلم محمدرضا باقری


   من در کلبه فقیرانه خویش چیزی دارم ٬ که تو در عرش کبریائی خود نداری

من چون توئی را دارم ٬ و تو چون خودت را نداری

                                                                                ( امام سجاد )

+ نوشته شده در دوشنبه 29 خرداد1385ساعت 16:23 با قلم محمدرضا باقری


         

آنها نیز زنده بودند و زندگیشان را دوست داشتند


                           شهید.JPG    

 در آرزوی پرواز بر افق روشن قلبت بال می‏گشایم
گرداب چشمانت مرا چون پرکاهی به کام خویش می‏کشد
و در اعماق نافذش گم می‏شوم
گرمی درخشش نگاهت به قلب سردم
همان نگاه آشنا که دری دیگر بر روی بهشت آرزوهایم می‏گشاید
ولی در پس آن بی‏انتها غمی فزون می‏خوانم
غمی به سنگینی یک قطره اشک
قطره اشکی به وسعت دریا که دشت تشنه‏ی قلبت را آبیاری می‏کند
پس قسم به گرمی نگاهت و سوگند به قطره‏ی اشکت
که ای همه خوبی، ترا می‏پرستم و از اعماق وجودم ترا فریاد می‏زنم.

                                                                       به نقل از سایت مطرود

+ نوشته شده در شنبه 27 خرداد1385ساعت 20:59 با قلم محمدرضا باقری |


باز امید مدرسه هستم تا

فردا را با عشق ٬ علم را با احساس ٬ ریاضی را با شعر ٬ دین را با عرفان٬ همه را با شوق اغاز می کنم  و باز تکرار می کنم :

عدل ٬ ازادی ٬ قانون ٬ شادی ٬ همه در جمهوری اسلامی 

+ نوشته شده در شنبه 27 خرداد1385ساعت 20:16 با قلم محمدرضا باقری |


هر ملتی ساخته ی مادر است .   (جرجی زیدان)

شجاعت ٬ میانه ی بی باکی و بزدلی است .  (ارسطو)

زندگی یک نبرد دائمی با ناملایمات زندگی است .  (بتهوون)

بدترین غم ها ٬ شک و تردید است .  (دوما)

معمولا شهد شیرین پیروزی از راه تلخ شکست ٬ می گذرد .  (گوته) 

+ نوشته شده در شنبه 27 خرداد1385ساعت 11:51 با قلم محمدرضا باقری